نگاهش چنان تقدسی داشت......
که نگاهم بی معنا ماند
دست هایی کوچک اما پر احساس
قلبی آکنده ز عشق.....
و نگاهی مقدس تر از
گرامی ترین معبد هندوان
چشم هایش نام تو را می خوانَد.....
نام مرا...... نام ما را.....
لب های همیشه بسته اش
خاموش سخن می رانَد
و با اشک های نشکفته اش
سکوت دل های سرد را می شکند
نفس های گرمش
دم از حقیقت می زنند
دم از حقیقت کودکانی
که سخت می کوشند و می گریند
خاک پیراهنش
بوی انسانیت می دهد.....
حقیقت ، خاک و نگاهی معصوم.....
واژه هایی بس دور و پر معنا......