نمی خواهم داشته باشد!
نقطه سر خط.....
من مـــــرز و قانون سیاست نمی دانم
اما قوانین دانش بشری را خوب می شناسم
علم بشریت می دانم
مگر می شود عاشق بود و آدم کشت؟
مگر می شود چکاوک را شناخت و گریه کودک تازه یتیم را نشنید؟
مگر می شود دل از بهـــــــار داشت و زنان و کودکان بی گناه را گردن زد؟
مگر می شود آدم بود و این گونه ناجوانمردانه جنگید؟
نه!هیچ کدام در قوانین من نیستند!
اینهـــــا در کتاب دل من یعنی مرگ قاصدک
و مجازاتش:
اعدام دل.
"من دلم برای زنان و کودکان لبنانی می سوزد......
تا به حال عمق هیچ فاجعه ای دلم را چنین به درد نیاورده بود که امروز بیروت......"
کاش می توانستم......
کاش می توانستم همه یاس های باغ زمین را به پایت بریزم....
سپیده ها تک تک بر آبشار گیسوانت زنم
زیبایی های دنیا را همه یک جا تقدیم تو کنم
اطلسی از "بهشت" عاریه کنم تا بر قلبت بیفشانم
و خورشید را به چشمانت هدیه کنم
می دانم....
می دانم باز هم بوی عطر تو در فضا خواهد پیچید.....
باز هم صورتت جلوه از زیبایی ها خواهد ستاند....
و باز هم اشک در چشمانم حلقه خواهد زد....
دست بر کمرت خواهم فشرد
تا باز هم بگویم:
دوستت دارم مادر
تولد حضرت فاطمه (س)، روز زن و روز مادر مبارک.....
مامان گل خودمم طبق معمول روزش ۶۸۴۵۲۶۵۴۶ بار مبارک.....
سبز و شاد باشید....
موفق و پایدار....
در پناه حق
بار خدایا!
دیر زمانی است با تو می گویم،
از تو می گویم
چه کسی جز تو صدای مرا
از پشت شیشه آرامشم می شنود؟
مسافر دنیای وجودم
به تنهایی عادت می کند
دیر یا زود.....
چه مهم؟!
بالاخره عادت می کند
شیوایی کلامت قلم را به ستوه می آورد
و پایداری نجوایت کوه را به لرزه می افکند
در آرام ترین شب های بی ستاره
ستاره های وجودت جلوه از آسمان می ستانند
و تو همچُنان ترکیبی از کوه و نور
آمیخته ای از آرامش و صلابت
چونان نغمه ای با طــراوت
به سادگی مرز میان دوستی و تسلط
بر سایبان ذهنم فرمانروایی می کنی
.
.
.