تبليغاتX
Big Blue
این پست تصویر ندارد.....

نمی خواهم داشته باشد!

نقطه سر خط.....

 

من مـــــرز و قانون سیاست نمی دانم

اما قوانین دانش بشری را خوب می شناسم

علم بشریت می دانم

مگر می شود عاشق بود و آدم کشت؟

مگر می شود چکاوک را شناخت و گریه کودک تازه یتیم را نشنید؟

مگر می شود دل از بهـــــــار داشت و زنان و کودکان بی گناه را گردن زد؟

مگر می شود آدم بود و این گونه ناجوانمردانه جنگید؟

نه!هیچ کدام در قوانین من نیستند!

اینهـــــا در کتاب دل من یعنی مرگ قاصدک

و مجازاتش:

            اعدام دل.

"من دلم برای زنان و کودکان لبنانی می سوزد......

تا به حال عمق هیچ فاجعه ای دلم را چنین به درد نیاورده بود که امروز بیروت......"

 

 

نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 19:50  توسط یاس  Link

                         

کاش می توانستم......

کاش می توانستم همه یاس های باغ زمین را به پایت بریزم....

سپیده ها تک تک بر آبشار گیسوانت زنم

زیبایی های دنیا را همه یک جا تقدیم تو کنم

اطلسی از "بهشت" عاریه کنم تا بر قلبت بیفشانم

و خورشید را به چشمانت هدیه کنم

می دانم....

می دانم باز هم بوی عطر تو در فضا خواهد پیچید.....

            باز هم صورتت جلوه از زیبایی ها خواهد ستاند....

            و باز هم اشک در چشمانم حلقه خواهد زد....

            دست بر کمرت خواهم فشرد

            تا باز هم بگویم:

                                                دوستت دارم مادر

 

 

تولد حضرت فاطمه (س)، روز زن و روز مادر مبارک.....

مامان گل خودمم طبق معمول روزش ۶۸۴۵۲۶۵۴۶ بار مبارک.....

سبز و شاد باشید....

موفق و پایدار....

در پناه حق

نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 8:6  توسط یاس  Link

بار خدایا!

دیر زمانی است با تو می گویم،

                                 از تو می گویم

چه کسی جز تو صدای مرا

                       از پشت شیشه آرامشم می شنود؟

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 8:1  توسط یاس  Link

مسافر دنیای وجودم

به تنهایی عادت می کند

دیر یا زود.....

چه مهم؟!

بالاخره عادت می کند

نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 21:42  توسط یاس  Link

شیوایی کلامت قلم را به ستوه می آورد

و پایداری نجوایت کوه را به لرزه می افکند

در آرام ترین شب های بی ستاره

ستاره های وجودت جلوه از آسمان می ستانند

و تو همچُنان ترکیبی از کوه و نور

آمیخته ای از آرامش و صلابت

چونان نغمه ای با طــراوت

به سادگی مرز میان دوستی و تسلط

بر سایبان ذهنم فرمانروایی می کنی

.

.

.

نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 22:31  توسط یاس  Link