زندگی آینه تنهایی است
تو به هر جا بروی آزادی است
دور باید شد از این شهـــــر غریب
باید آنجا برویم :
که شقایق جاری است
دشت های لاله ، پر آواز کبوتر هایی است
که به یک دانه سبز
یا که یک دست غریب
توی این آزادی
عشق را می بخشند
باید آنجا برویم:
که نوای بلبل
یا که هر قمری شاداب بهـــار
عشق را بنوازد
فکــــر یک بوسه نو
بر سر یاس سپید تقدیر
یا که یک عشق بدیع به معمای بهــار
روح را برگیرد
"باید آنجا برویم:
که شقایق جاری است"
از آغاز
پرنده ای بودم
مانده در راه سفـــــــر
که به آشیانه ای زمینی
قناعت کردم
من در این آبادی
کس ندیدم برود سوی خدا
کس ندیدم که چراغی در دست
سوی آبادی دلها برود
من در این آبادی
کوه هایی پر برف ، دست هایی بس سرد ، اشک هایی چه روان می دیدم
من در این آبادی
کس ندیدم که معراج دلی برجیزد
کس ندیدم که به یاد نفس باد صبا
مشک و عنبر بنشاند ، به تماشا خیزد
من در این آبادی
فکر یک هاله نور
یا که یک قطـــــره صداقت بودم
من در این آبادی
پی معنای حقیقت بودم.....
زان لحظه که دیده بر رخت وا کردم
دل دادم و شعر عشق انشا کردم
نی،نی غلطم ، کجا سرودم شعری
تو شعر سرودی و من امضا کردم
*
*
*
من ندانم که کیم
من فقط می دانم
که تویی،
شاه بیت غزل زندگیم
*
*
*
من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی
-هرگز ، هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه این
هرگز
کشت