آشنای بعدی...
او هم رفت...
پر کشید...

گریخت از این دنیای پر آشوب...
گریخت از همهمه آشنایان غریب....
از صدا های دور از خدا...
و پناه برد....
پناه برد به خدای خویش....

فریاد زد....
فریادی چنان بلند که موج ها مردند.....

در انتظار بود....
کنار ریل های قطار زندگی
۶ ماه انتظار
و بالاخره رسیدن به مقصدی جاودان

بهار زندگی اش با یک گل به سر انجام رسید....
او هم رفت...
پر کشید....
روحش شاد....
یادش گرامی....
به چشمان آینه خیره می شوم
آشِناست
می شناسمش
شاید از کوچه ای .... مغازه ای..... یا جایی مافوق تصور
چشم هایش آرام است .... آرامشی نه از جنس غروب
که از جنس طلوع
چشم هایش می کاود...... چشم هایم را مرا ذهنم را
گویی او هم مرا می شناسد
شاید از کوچه ای .... مغازه ای..... یا جایی مافوق تصور
چشم هایش می کاود و می خواند
گویی به عمق ذهنیاتم سفر کرده است
خیره می شود لبخند می زند
لبخندش به موج دریا می ماند
آرامش هدیه می کند حتی بعد از طوفان
چشم هایش می درخشد
لب هایش حرکت می کند
لب به سخن می گشاید:
"می شناسمت نازنین
نه از کوچه ای .... مغازه ای.....که از جایی مافوق تصور"
من نیز او را شناخته ام
لحنش را لبخندش را چشم هایش را
راست می گوید می شناسمش از جایی مافوق تصور
او روح من است
چشم از آینه بر می گیرم.....
او را درخود می یابم
خویشتن را دریاب....."