باور کن غرور را نمي شناسي...
ورنه به بهانه نشکستنش مهر خاموشي بر راز دل نمي نهادي....
بلکه براي بالا بردنش سخن بر زبان استوار مي ساختي...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است
"سهــــــــراب"
آزاد باش و آزاد بودنت را فرياد بزن....من آن را مي ستايم....
جشن بگير آزادي افکارت را...
در کوچه ها غريو شادي بر آور تا مردم بدانند بعد از اين اسير افکار هيچ بنده اي نيستي....
آزاد باش چون آهوي خرامان دشت ها....
آزاد باش...زنده باش...."خودت باش"....صاحب واقعي افکارت باش....
به خاطر خدا :
بشناس کيستي؟
از کجايي؟
به کجا خواهي رفت؟

آرام از جای برخاستم و عود را بر دامان خاک شعله ور ساختم
زندگی در پیش دیدگانم جلوه گر شد
لحظات پاک کودکی،
ثانیه های پرشور جوانی
و سال های آرام کهن سالی.....
و هنوز گاه می اندیشم:
من کیستم؟؟؟؟
در شهر من ٬
عدالت واژه گنگی است
در پس هر کوچه ای پوزخند ظالمانه هر گزمه
دیدگان متهمان بی گناه را به مبارزه می طلبد
در شهر من٬
دزد بر چوپان و گرگ بر گله پیروز است
در شهر من٬
عدالت در هیچ کتابی معنی نشده٬
عدالت بر سر هیچ زبان و دادگاهی جاری نشده
در شهر من٬
عدالت معنای کامل فریفتن است
>>>>>>>>>>>
توضیحیه راجع به پست قبلی!
منظورم این نبود که من توی دنیای امیالم زندگی می کنم...یا اینکه یه چنین جایی زندگی می کنم!
منظورم این بود که کل این دنیایی که توصیف کردم اون چیزیه که دلم می خواد دنیام اون طوری باشه....
موفق و شاد باشید.....![]()
فعلا!![]()