
دیروز ٬
دیوار صومعه شکافت ٬
دنباله داری از مشرق عبور کرد ٬
درخت خشکیده ای خرما داد ٬
نهر آبی در بیابان جاری شد ٬
کودکی زبان گشود ٬
و من ٬
خدای وجود خویش را شناختم....
باغ نرم نرمک می خزد سوی خزان
وین دل دیوانه می گرید ز آن
کاش می دانست دل آرام من
کو در این جان یک بهـــار است جاودان
ستاره ای از شرق به تابیدن گرفت
قلب من در دل به لرزیدن گرفت
وین دل گریان٬ به خندیدن گرفت
شرمنده اینقدر دیر شد ولی این هفته واقعا خیلی کار داشتم فقط می رسیدم بیام کامنتاتونو بخونم و بعدم متنای بلاگه های زیباتونو.... ولی نه رسیدم کامنت بزارم نه آپ کنم..... از اونجایی هم که کماکان سرم کمی تا قسمتی ابری شلوغه
و شاید نرسم به این زودی وب گردی رو شروع کنم... یه مشت تشکر همین جا تا اطلاع ثانوی از همگی می کنم!
خلاصه این که همگی خیلی خیلی خیلی خیلی ممنون از این که باز خیلی خیلی خیلی لطف داشتین....
حتما به خونه های خوشملتون میام....دیگه......دیگه فکـــــر کنم همین!
موفق و شاد باشید....![]()
فعلا!![]()