قطـــــــــره اشکی یافتم
تا با نگاهی ٬
نثــــــــــــار درگاه تو کنـــــــــم
>>>>>>>
سلامممممممممم:
خوبین خوشین....؟!
نمی دونم چرا عکسش نمیاد!!!!!![]()
راستی شرمنده دیر شد و شرمنده تر از این که نتونستم برای روز پدر آپ کنم.....
راستی تر....شرمنده از این که این مدت سرم خیلی شلوغه و شاید نرسم بیام به خونه های مهربونیتون ولی در اولین فرصت میام......
موفق و شاد باشید....
خوبین؟خوش می گذره؟این متن زیر از خودم نیست...نمی دونم کی نوشتش فقط می دونم خیلی عالی نوشته....خلاصه خیلی جالبه حتما بخونید.....
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ
زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز
خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و
عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري
از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد.
آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار
و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پاي
فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور
انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده
افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر
هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست
دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين
يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت:
اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد...
خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ،
گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را
درنمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و
آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت:
حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به
زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي
درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد
راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي
انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت:
وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين
زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت
زندگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد.
زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را
نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد
مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال
بزند، مي تواند پا روي خورشيد
بگذارد.مي تواند... او در آن يک روز آسمان
خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد،
مقامي را به دست نياورد اما... اما در همان يک روز
دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش
دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را
ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و
براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او
در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت
برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم
خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسي که هزار سال
زيسته بود
موفق و سبز باشید......![]()
فعلا!![]()
خوبین؟؟؟؟اینم از اسباب کشی!!!بابا این پرشین بلاگ پدر منو در آورد!!! هر چی من تحمل کردم اون اذیت کرد.....
دیگه خسته شدم فعلا به بلاگفا پناه آوردم!!!!
تا بعد اینجا که از بین رفت شد مثل اونور برم یه جا دیگه!!!!
پس از این به بعد اینجا آپدیت می شه!منتظر نظرهای گرم و مفید همیشگی تون هستم.......
موفق و شاد باشین.....![]()
فعلا!![]()