
واژه های ذهن من یکی در میان تهی
و ذهن واژه های تو یکی در میان عاشق
تو مرا عاشق می کنی؟
یا من تو را تهی؟!
شبنم اشک هایم
سردی گونه هایم را طی می کند
این منم!
گویی باز هم گریسته ام....
من از میان هزاران آه و ناله
صدای تبسم آرام نوزادی را می شنوم
که هنوز به دنیای ما عادت نکرده است
من از میان نگاه های تلخ مردم
نگاه معصومانه کودکی را دنبال می کنم
که هنوز معنای نفرت را نمی داند
من از میان سخنان زشت دیگران
نجوای ملکوتی پیری را می یابم
که زیستن را زمزمه می کند
می دانم دنیا زیبا نیست
اما من ،
آفریده شده ام
تا "زنده" باشم به زیبایی
نگاهش چنان تقدسی داشت......
که نگاهم بی معنا ماند
دست هایی کوچک اما پر احساس
قلبی آکنده ز عشق.....
و نگاهی مقدس تر از
گرامی ترین معبد هندوان
چشم هایش نام تو را می خوانَد.....
نام مرا...... نام ما را.....
لب های همیشه بسته اش
خاموش سخن می رانَد
و با اشک های نشکفته اش
سکوت دل های سرد را می شکند
نفس های گرمش
دم از حقیقت می زنند
دم از حقیقت کودکانی
که سخت می کوشند و می گریند
خاک پیراهنش
بوی انسانیت می دهد.....
حقیقت ، خاک و نگاهی معصوم.....
واژه هایی بس دور و پر معنا......
تا کنون نوشته ها و نانوشته هایم همه رنگ و بوی عشق می داد
و هیچ نگفتم از نامردمی ها ، اشک ها و مرگ ها ......
من از صدای هیچ می گویم
من از طعم شیرین "زنده" بودن
از فلسفه ابدی مـــرگ می گویم
من از عبور شب بر پوست نازک روز بارها گفته ام
و هیچ نگفتم از ساز شکسته و تصنیف قدیمی
من از شانه های گرم مادر هزاران بار گفته ام
و از یاس های سرمست امید
و هیچ نگفتم از شاخه های سست تردید
بار الهـــــا!
من هرچه گفتم از با تو بودن گفته ام
حال از خود می گویم که بی تو هیچم....
هرچه می گردم نمی یابم تو را
هر چه می یابم نمی بینم تو را
دوش درویشی همی دیدم که گفت:
"او که می خوانی همان در قلب توست"
من برای زیستن سه چیز می خواهم:
کتابی برای ورق زدن
قلمی برای خط زدن
و نور....
نور را بی دلیل می خواهم

ابر ها بی دلیل می بارند
خورشید بی دلیل می تابد
و تو بی دلیل می بخشی
بابایی! گوشیو بردار دیگه!![]()
روز پدر میلیارد ها تا مبارک......
بابایی هه خودمم![]()
هویجور......![]()
![]()
و کلیا هم مرسی......![]()

چکاوک می خواند
و من ،
پی آواز سبز چکاوک
مست می شوم
می روم به کوچه باغ های کودکی
سالهــــای سادگی
روزهای بچگی
چکاوک می خواند
سر دیوار همسایه
و من ،
می خندم به خنده های کودک همسایه
به شادیش و صدایش که طراوت از باران می گیرد
و پاکیش که جلوه از آسمان می گیرد
راستش را بخواهی
کودک همسایه پرنده را می فهمد
گربه را هم
و سنگ نمی زند به مرغک همسایه
چکاوک می خواند
و من مست می شوم
از خنده های کودک همسایه